در تعطیلات نوروز فرصتی شد تا به دور از هیاهوی زندگی روزمره و روزمرگی های رایج و گاه غفلت آفرین، همراه با خانواده سفری به جنوب کرده و دیداری از مناطق عملیاتی و برخی بناهای یادبود شهدا و دفاع مقدس داشته باشیم. برخلاف تصور برخی از دوستان که با اندکی تمسخر درباره تپه ها و مناطق رملی و آثار معنوی زیارت آنها می پرسید، این مسافرت دست کم در خود من بسیار اثرگذار بود. دوست داشتم مطالبی درباره این موضوع بنویسم که متاسفانه فرصت آن تاکنون فراهم نشده است. برای همین مناسب دیدم دل نوشته ای را که با عنوان "یادمان رازگوی لاله ها"در سال 1372 به مناسبت شهادت سید مرتضی آوینی نوشتم و در روزنامه جمهوری اسلامی مورخه13 تیر ماه 1372 منتشر شد در وبلاگ قرار دهم. یکی از جاهایی که در سفر به مناطق عملیاتی از آن دیدار کردیم محل شهادت شهید آوینی در فکه بود. این روزها نیز مصادف با سالروز شهادت آن سید شهیدان اهل قلم است. مقاله را عینا و تنها با برخی اصلاحات ویرایشی قرار می دهم. مقاله در حال و هوای آن سال ها نوشته شده است. آن روزها مشغول تحصیل و در مدرسه علمیه معصومیه قم ساکن بودم و هنوز رایحه دل انگیز شهادت و معنویت مشام جان را می نواخت. مدرسه نیز که بیشتر طلبه های آن را بسیجیان، رزمندگان و ایثارگران تشکیل می داد فضای معنوی دل انگیزی داشت. گاهی حسرت آن روزها را می خورم و به شدت دچار دلتنگی می شوم. خدا نکند روزی فرا برسد که حسرت این روزها را نیز بخوریم.
یادمان راز گوی لاله ها
آخر این عشق چه معجونی شد/ هر که عاشق گشت خونی شد
روز شنبه 21/1/1372 ساعت یک بعد از ظهر بود، داشتم از کلاس درس می آمدم. تازه وارد حیاط مدرسه شده بودم که چون همیشه نگاهی گذرا به تابلو اعلانات کردم، جای نصب اطلاعیه ها و بریده های روزنامه ها. ناگهان نگاهم خشکید! خدای من! گویا دوباره غنچه شهادت شکفته و شقایق دیگری به خون نشسته و گلی از گلستان خونین انقلاب دستچین شده است! آری حدسم درست بود. زیر نویس خونرنگ تصویر نیز گویای همین بود: «عروج خونین هنرمند بسیجی، روایتگر «روایت فتح» شهید سید مرتضی آوینی...»
اینجا بود که صدای گرم راوی «روایت فتح» در گوشم طنین انداخت، همان که عاشقان را در خاطره ها زنده می کرد و هر هفته دلدادگان را به سیر در عالم دیگری می برد. نگاهی دوباره به عکس انداختم، ندیده بودمش و تنها با صدایش آشنا بودم، ولی خیلی آشنا می نمود، از آن چهره هایی بود که هر جای دنیا ببینی احساس آشنایی به تو دست می دهد، چرا که همه رنگ خدایی دارند و همه ناشناس دیر آشنا! خدای من! یعنی رازگوی لاله ها خود لاله گون شد؟ دیگر چه کسی مظلومیت و غربت شقایق ها را به تصویر خواهد کشید و راز جاودانگی لاله ها را خواهد سرود؟ چه کسی آئینه دار شهادت خواهد شد؟ این آئینه که خود آئینه شد! و در روایتی «روایتی جاودانه» گشت! خدایا! او قصه گوی غصه های بسیجیان بود، این بازماندگان کاروان شهادت، پس چرا خود قصه ای خونین شد؟ آری، مرتضی نیز در قاب خاطره ها جای گرفت و در شمار ستارگان بی غروب آسمان شهادت در آمد.
احساس غریب سراپای وجودم را فرا گرفت و ابرهای تیره غم و اندوه بر آسمان دلم سایه گستر شد، غمی جانکاه و اندوهی جان فرسا در کوچ پرستوهای مهاجر، و اینکه ما مانده ایم و نظاره گر کوچیدن های خونین و غریبانه. آری! مرتضی نیز رفت و باید هم می رفت، چرا که او کبوتری بلند پرواز بود و در قفس تنگ دنیای خاکی که گنجایش بلندای پرواز او را نداشت. مگر نه این است که همه خواهیم رفت، «انک میت و انهم میتون»، ولی باید به هوش بود که چگونه و برای چگونه رفتن مهم است و چه رفتنی بهتر از «شهادت» و چه راهی بهتر از «روایت»، روایت ارزش های الهی؛ عشق، گذشت، ایثار و فداکاری، مظلومیت و غربت. مرتضی مدادش مصداق«مداد العلما» بود و خونش مصداق «دماء الشهدا» و برای همین بود که هنر شهادت را با هنر روایت در هم آمیخت.
در جستجوی نور
راستی مرتضی به دنبال چه بود که اینگونه جبهه ها را با گامهایش در می نوردید؟ مگر جنگ و جبهه تمام نشده بود؟ چرا او نیز مانند دیگران به سر کار و زندگیش برنگشت و مانند برخی ها همه چیز را به بوته فراموشی نسپرد؟ و انگار نه انگار، جنگی بود و جبهه ای و ارزش هایی که برایش خون دادیم! چرا او نیز خواسته هایش را از پشت برخی میزهایِ «بی مسئولیت» و از لابلای بعضی «رنگین نامه ها و فیلم های بی هویت» جستجو نکرد؟!
مگر مرتضی نیز به دنبال «مطرح شدن» نبود و دست یابی به «آلاف و الوفی»؟ ولی نه، او به دنبال آب حیات بود و سر انجام نیز کام تشنه جان را سیراب کرد. او تشنه جامِ«الست» بود و از جرعه «ارجعی الی ربک» سرمست. او عاشق بود که در پی معشوق خویش می گشت و سر انجام نیز او را یافت و عاشقی معشوق شد که «من طلبنی وجدنی و من وجدنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته...» او سوار بر توسن شهادت، حباب تن را شکسته و به دریای نور پیوست و راز سجده ملائک بر آدم را بر ملا ساخت که «انی اعلم ما لا تعلمون»
باز هم غریبی غریبانه رفت
راستی شما مرتضی را می شناختید؟ نه؟! آخر چرا؟ مگر او هنر مند نبود که بود و چه هنرمند باهنری هم بود، دارای هنر روایت و شهادت. پس چرا او نیز مانند برخی چهره های وادی فیلم و سینما و غیره معروف نبود؟ پس این تصویرهای رنگارنگ بر روی برخی ننگین نامه ها چیست که هر روز کسی را به نام هنرمند به مردم معرفی می کنند و بافته هایش را که سرشار از وازدگی، خودباختگی و بی هویتی است به نام آثار هنری به خورد خلق الله می دهند، ولی مثل اینکه راست می گویی! هیچ کدام از آنها تصویر مرتضی و مرتضی های دیگر نیست. آنها همواره ناشناخته اند، حتی در میان خودی ها، چرا که اینان هنرمند بی هنر نیستند که تنها نامی از هنر و هنرمندی را به یدک بکشند، ولی در واقع هنر بی هنری و فرهنگ بی فرهنگی را در قالب فرهنگ و هنر به خلایق قالب کنند، و کسی هم جلودارشان نشود که مبادا متهم به انحصار طلبی و نقض آزادی شویم.
آری! مرتضی نیز مانند خیلی ها «مظلوم زیست و مظلوم مرد» که «موت الغریب شهاده» و تاریخ همواره از این مظلومان به خود زیاد دیده است؛ امام علی(ع)، امام حسن(ع)، امام حسین(ع)، ابوذر ... و حتی خود اسلام و بیش از همه در میان خود مسلمانان که«الاسلام بدا غریبا و یعود غریبا کما بدا فطوبی للغربا»؛ اسلام غریب و ناشناخته آمد و خواهد رفت، پس خوشا به حال غریبان. و آنچه دردناک است غریبی در میان آشنایان است. آری! مرتضی نیز رفت و چه غریب و ناشناخته، و اما ما، که ماندیم و با کوله باری سنگین بر دوش، کوله بار رسالت، رسالت پیام، پیام خون شهیدان. آیا در مقابل اینان مسئولیتی نداریم؟ تا کی باید شاهد و ناظر غربت این غریبان باشیم؟ که اینان اصلا در این وادی نیستند و مرغ آن چمنند، ولی ما چه؟ نباید این ستارگان درخشان آسمان فرهنگ و هنر و سربازان گمنام عرصه پیکار فرهنگی را شناخته و بشناسانیم؟ و دیگر ستارگان پنهان در پس ابرهای تیره غفلت، ناسپاسی و ندانم کاری های ما؟! چه می شد ای شمایانی که بعد از پرواز خونین ومرگ سرخ این پرستوهای عاشق این همه یادنامه، سوگنامه و یادواره منتشر می کنید و به ایراد خطابه می پردازید، لا اقل یک بار در زمان حیاتشان یادشان می کردید؟!
و چه می شد یک بار هم که شده در تریبون ها، مجله ها، روزنامه ها، جشنواره ها، رادیو و تلویزیون از مرتضی ها نیز یاد کنید و اینان را نیز به نام هنرمند و در یک برنامه هنری و غیره دعوت می کردید و در مناسبت های گوناگون به نام هنرمند معرفی می کردید؟!
آیا این قبیل افراد به اندازه یک بازیگر سینما، تئاتر، گوینده و ...نیز برای شما ارزش نداشت؟ اگر داشت، چرا یادشان نکردید و اگر نداشت، چرا بعد از شهادشان این کار را می کنید؟ دیگر بس است نوش داروی بعد از مرگ سهراب! پس بیایید قدر این گوهرهای تابناک را بدانیم و تا زنده اند آنها را از غربت به در آوریم، هر چند که کار کردن برای خدا در گمنامی ارزش بیشتری دارد، ولی من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق. و نیز درست است که ما از این سربازان مخلص و گمنام در کشورمان زیاد داریم و با رفتن مرتضی ها عرصه این پیکار خالی نمی ماند، چرا که «ما ننسخ من آیه او ننسها نات بخیر منها او مثلها»(بقره/106)، ولی تا مرتضایی دیگر به دستمان آید، زمان به درازا می کشد و به قول عارف معروف مجدود بن آدم سنائی غزنوی:
هر خسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسد/ درد باید صبر سوز و مرد باید گامزن
سال ها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب/ لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
صدق و اخلاص و درستی باید و عمر دراز/ تا قرین حق شود صاحب قِرآنی در قرن
پس بترسیم از اینکه مبادا خداوند انسان های نیکو سرشت و خدمتگزار را به خاطر ناسپاسی ما از دستمان بگیرد. چون اینان نعمت های پربهای خداوندی هستند و می دانیم که شکر نعمت، نعمتت افزون کند/ کفر نعمت، نعمت از کفت بیرون کند.
+ نوشته شده توسط علی اسدی در دوشنبه
1391/01/21 و ساعت
12:10 بعد از ظهر |