سبک زندگی اهل بیت(ع)/رسیدگی نکردن به کار مردم

سبک زندگی اهل بیت(ع)

رسیدگی نکردن به کار مردم

نامش علی بن یقطین بود و شیعه اهل بیت(ع). در دربار هارون الرشید وزارت داشت. شیعه بودنش را پنهان می کرد. امام کاظم(ع) فرموده بود، در دربار بماند و به داد و کار شیعیان برسد. آن سال آمده بود حج. مدینه که رسید خواست امام(ع) را ببیند. امام(ع) اجازه ورود نداد! فرمود: حجت قبول نیست. خدا از گناهت در نمی گذرد! علت را پرسید. فرمود: ابراهیم شتربان، شیعه ماست. مشکلی داشت، می خواست تو را ببیند، ولی تو راهش ندادی! باید دلش را به دست آوری! گفت: الان که شدنی نیست! او در کوفه و من در مدینه!؟ فرمود: شب که شد، تنها برو کنار بقیع. کسی از یارانت تو را نبیند. اسب زین شده ای آنجاست. سوار شو. او هم چنین کرد. چیزی نگذشت که خود را مقابل خانه ابراهیم شتربان دید! در زد. گفت: من علی بن یقطینم. ابراهیم ناباورانه از درون خانه پاسخ داد: علی بن یقطین، وزیر هارون دم در ما چه می کند!؟ گفت: کار مهمی دارم. در را که باز کرد، وزیر وارد خانه شد. ابراهیم هاج و واج مانده بود! هنوز هم باورش نمی شد! ماجرا را که شنید، اظهار رضایت کرد و گفت: خدا از تو در گذرد. حلالت کردم. وزیر گفت: کافی نیست. صورتش را گذاشت روی زمین تا ابراهیم لگد مالش کند! ابراهیم نپذیرفت. وزیر اصرار کرد. ابراهیم ناگزیر پایش را بر گونه وزیر گذاشت. وزیر در همان حال گفت: خدایا! تو شاهد باش که از من خشنود شد! حلالیت که گرفت، سوار همان اسب شد. چند لحظه دیگر خود را مقابل خانه امام یافت. این بار امام(ع) اجازه دیدار داد. دیگز حق الناسی به گردنش نبود. دل شکسته برادر دینی اش را به دست آورده بود.(عیون المعجزات، ص91؛ بحار الانوار، ج48، ص89)

راستی ما که ادعای شیعه بودن می کنیم چقدر برای گره گشایی از مشکلات مردم تلاش می کنیم!؟

سبک زندگی اهل بیت(ع)/شادی غمزدگان

سبک زندگی اهل بیت(ع)

شادی غمزدگان

زنِ درمانده، از چند کوچه پر از برف گذشت و خود را به درِ خانه «حاج شیخ» رساند. آیت الله  حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی ( متوفای 1315ش) معروف به «حاج شیخ»، بنیانگذار حوزه علمیه قم و مرجع تقلید شیعیان را همه می شناختند. زنِ درمانده می دانست که خود شیخ هم مانند عنوان (حاج شیخ) و زندگی اش دنیایی از صفا، صمیمیت و سادگی است، به گونه ای که به خود اجازه می داد حتی در یک نیمه شب برفی به در خانه او برود. کوبه در که نواخته شد، خدمتکارِ حاج شیخ در را به روی زن گشود. زن سلام داد و گفت: همسرم بیمار است. زغال هم برای گرم کردن کرسی نداریم. چاره ای نداشتم ، جز این که در این وقت شب به در خانه حاج شیخ بیایم! خدمتکار گفت: حاج شیخ الان خواب است و استراحت می کند. تازه چیزی هم در خانه برای کمک کردن نداریم! زن با نا امیدی تمام از راهی که آمده بود برگشت. حاج شیخ که با صدای کوبه در بیدار شده و حرف های زن را شنیده بود، از خدمتکارش گلایه کرد که چرا با بی توجهی، آن را دست خالی برگردانده است. بعد هم عبا را به دوش انداخت و به همراه یک نفر که خانه آن زن را می شناخت بیرون رفت. ساعتی بعد با پی گیری های حاج شیخ، پزشک بر بالین مرد بیمار حاضر شد. دارو و زغال  از راه رسید و با توصیه حاج شیخ تا بهبودی کامل مرد، نیمی از گوشت مختصری که برای خانه اش خریده می شد، به آن خانواده اختصاص یافت.[1] زنِ درمانده که اشک شادی در چشمانش حلقه زده بود و زیر لب، حاج شیخ را دعا می کرد تا دم در او را بدرقه کرد. او بارها ماجرای دستگیری امام علی(ع) و دیگر امامان(ع) از درماندگان در نیمه های شب را شنیده بود. امشب همه آنها در ذهنش زنده شده بود!



[1] - مجموعه باغ آفتاب، ج8، مردی شبیه باران، ص22-23.