منطقه معرفت

منطقه معرفت

می دانست که در ایام نوروز به دیدار مناطق جنگی رفته ام. پس از تعطیلات که دیدمش با نگاهِ عاقل اندر سفیه و اندکی تمسخر آمیز و آمیخته به شوخی گفت: خب! چه خبر؟ تپه ها و بیابان ها را زیارت کردی؟! و من از آنچه دیدم و به آن باور داشتم گفتم، از پنج غواص بی سر و گمنامی که در اروند کنار به یادگار مانده اند. از خانواده های آنان که همچنان چشم انتظارند! بی هیچ نشانی از عزیزان سفرکرده خویش! حتی مزاری که به وقت دلتنگی بر سر آن حاضر شوند و درد دل کنند! از غربت و مظلومیت آن شهیدان گفتم که جز در تعطیلات چند روزه عید هیچ کس بر سر مزار آنان حاضر نمی شود! از شهدای دیگری که گمنام تر از گمنامند، شهدایی که در میان شهدای گمنام هم نام و نشانی از آنان نیست و همچنان در نقطه نامعلومی از مناطق عملیاتی آرمیده اند. گفتم: دیدن این منظره ها و اندیشه در آنها تلنگری است که انسان را از خواب غفلت و روزمرگی ها زندگی بیرون می آورد.

افرادی که درباره مناطق جنگی و سفر به آنجا مانند دوست من می اندیشند کم نیستند.  این گونه نگاه کردن ریشه در بی خبری یا بی اعتقادی نسبت به مقوله جبهه  و دفاع مقدس دارد. جبهه را باید شناخت و با خاطرات و سرگذشت شهیدانش زندگی کرد. باید خواند و فهمید که در این تپه ها و بیابان ها چه گذشته است. تنها در این صورت است که می توان مناطق جنگی و سفر به آنجا را فهمید، آکنده از لذت و معنویت شد و از آن برای زندگی در این دنیای به شدت نفسانی شده توشه برگرفت.

جبهه، بستری برای تکامل انسان بود. کوچه هایش، سنگ فرش ایمان داشت، شهری پر از خانه های عشق و ایثار و انتهایش قله بیداری و معرفت. تشنگان «فوز عظیم»[1] در خیابان های آن پرسه شهادت می زدند و خیلی از ساکنانش همیشه رو در روی آسمان نشسته، به افق های دور و دراز انسانیت خیره می شدند. ای کاش! آن شیخ چراغ به دست تاریخ که در روشنای روز در جست و جوی انسان بود و یافت نمی شد،[2] در عصر طلایی خمینی(ره) بود و خیلِ انسان هایِ «انسان» را می دید که چگونه تا انتهای معنی انسان بودن رفتند؛ مردانی که زلال معرفت از دلهایشان جوشید و آنان تن و جان به چشمه سار ایمان و یقین شستند و عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ[3] شدند.

پدر علی اصغر ارسنجانی، فرمانده گردان میثمِ لشگر27 می گفت: صبح زود بود و می خواستم بروم مسجد برای نماز صبح. دیدم کسی جلوی در چمباتمه زده و رویش چند سانتی برف نشسته است. تکانش دادم و گفتم: بابا جان! اینجا چه جای خوابیدنه! پاشو برو خانه تان! سرش را که بلند کرد، دیدم علی اصغره! ماندم چه بگویم! دستش دور گردنش بود. گفت: شب، دیر وقت از منطقه رسیدم، دلم نیامد زنگ در را بزنم و از خواب بیدارتان کنم!؟

چنین رفتاری از یکی از علمای بزرگ نیز نقل شده است، شبی دیرهنگام از مسافرت برمی گردد. همه اهل خانه خوابیده بودند. بدون اینکه در زده و کسی را بیدار کند در پشت در به انتظار می نشیند تا اهل خانه برای نماز صبح بیدار شوند! گویند که امام حسین(ع) به خواب همسر آن عالم میآید و می گوید که شیخ در پشت در است و او بیدار شده و در را باز می کند. وقتی که رفتار آن رزمنده و این عالم مقایسه می شوند می توان دریافت که  چگونه برخی ها در جبهه ره صد ساله را یک شبه پیمودند! 


[1] - یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما. فرازی از زیارت عاشورا.

[2] - مولوی: دِی شیخ با چراغ هَمی​گشت گردِ شهر/ کَز دیو و دَد مَلولم و انسانم آرزوست/ گفتند یافت می​نشود جُسته​ایم ما/ گفت آنکه یافت می​نشود آنم آرزوست

[3] - وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (169) فَرِحِينَ بِمَا آَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ (170) يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ (171)(آل عمران)

یادمان رازگوی لاله ها

در تعطیلات نوروز فرصتی شد تا به دور از هیاهوی زندگی روزمره و روزمرگی های رایج و گاه غفلت آفرین، همراه با خانواده سفری به جنوب کرده و دیداری از مناطق عملیاتی و برخی بناهای یادبود شهدا و دفاع مقدس داشته باشیم. برخلاف تصور برخی از دوستان که با اندکی تمسخر درباره تپه ها و مناطق رملی و آثار معنوی زیارت آنها می پرسید، این مسافرت دست کم در خود من بسیار اثرگذار بود. دوست داشتم مطالبی درباره این موضوع بنویسم که متاسفانه فرصت آن تاکنون فراهم نشده است. برای همین مناسب دیدم دل نوشته ای را که با عنوان "یادمان رازگوی لاله ها"در سال 1372 به مناسبت شهادت سید مرتضی آوینی نوشتم و در روزنامه جمهوری اسلامی مورخه13 تیر ماه 1372 منتشر شد در وبلاگ قرار دهم. یکی از جاهایی که در سفر به مناطق عملیاتی از آن دیدار کردیم محل شهادت شهید آوینی در فکه بود. این روزها نیز مصادف با سالروز شهادت آن سید شهیدان اهل قلم است. مقاله را عینا و تنها با برخی اصلاحات ویرایشی قرار می دهم. مقاله در حال و هوای آن سال ها نوشته شده است. آن روزها مشغول تحصیل و در مدرسه علمیه معصومیه قم ساکن بودم و هنوز رایحه دل انگیز شهادت و معنویت مشام جان را می نواخت. مدرسه نیز که بیشتر طلبه های آن را بسیجیان، رزمندگان و ایثارگران تشکیل می داد فضای معنوی دل انگیزی داشت. گاهی حسرت آن روزها را می خورم و به شدت دچار دلتنگی می شوم. خدا نکند روزی فرا برسد که حسرت این روزها را نیز بخوریم.

  یادمان راز گوی لاله ها

آخر این عشق چه معجونی شد/ هر که عاشق گشت خونی شد

روز شنبه 21/1/1372 ساعت یک بعد از ظهر بود، داشتم از کلاس درس می آمدم. تازه وارد حیاط مدرسه شده بودم که چون همیشه نگاهی گذرا به تابلو اعلانات کردم، جای نصب اطلاعیه ها و بریده های روزنامه ها. ناگهان نگاهم خشکید! خدای من! گویا دوباره غنچه شهادت شکفته و شقایق دیگری به خون نشسته و گلی از  گلستان خونین انقلاب دستچین شده است! آری حدسم درست بود. زیر نویس خونرنگ تصویر نیز گویای همین بود: «عروج خونین هنرمند بسیجی، روایتگر «روایت فتح» شهید سید مرتضی آوینی...»

اینجا بود که صدای گرم راوی «روایت فتح» در گوشم طنین انداخت، همان که عاشقان را در خاطره ها زنده می کرد و هر هفته دلدادگان را به سیر در عالم دیگری می برد. نگاهی دوباره به عکس انداختم، ندیده بودمش و تنها با صدایش آشنا بودم، ولی خیلی آشنا می نمود، از آن چهره هایی بود که هر جای دنیا ببینی احساس آشنایی به تو دست می دهد، چرا که همه رنگ خدایی دارند و همه ناشناس دیر آشنا! خدای من! یعنی رازگوی لاله ها خود لاله گون شد؟ دیگر چه کسی مظلومیت و غربت شقایق ها را به تصویر خواهد کشید و راز جاودانگی لاله ها را خواهد سرود؟ چه کسی آئینه دار شهادت خواهد شد؟ این آئینه که خود آئینه شد! و در روایتی «روایتی جاودانه» گشت! خدایا! او قصه گوی غصه های بسیجیان بود، این بازماندگان کاروان شهادت، پس چرا خود قصه ای خونین شد؟ آری، مرتضی نیز در قاب خاطره ها جای گرفت و در شمار ستارگان بی غروب آسمان شهادت در آمد.

احساس غریب سراپای وجودم را فرا گرفت و ابرهای تیره غم و اندوه بر آسمان دلم سایه گستر شد، غمی جانکاه و اندوهی جان فرسا در کوچ پرستوهای مهاجر، و اینکه ما مانده ایم و نظاره گر کوچیدن های خونین و غریبانه. آری! مرتضی نیز رفت و باید هم می رفت، چرا که او کبوتری بلند پرواز بود و در قفس تنگ  دنیای خاکی که گنجایش بلندای پرواز او را نداشت. مگر نه این است که همه خواهیم رفت، «انک میت و انهم میتون»، ولی باید به هوش بود که چگونه و برای چگونه رفتن مهم است و چه رفتنی بهتر از «شهادت» و چه راهی بهتر از «روایت»، روایت ارزش های الهی؛ عشق، گذشت، ایثار و فداکاری، مظلومیت و غربت. مرتضی مدادش مصداق«مداد العلما» بود و خونش مصداق «دماء الشهدا» و برای همین بود که هنر شهادت را با هنر روایت در هم آمیخت.

در جستجوی نور

راستی مرتضی به دنبال چه بود که اینگونه جبهه ها را با گامهایش در می نوردید؟ مگر جنگ و جبهه تمام نشده بود؟ چرا او نیز مانند دیگران به سر کار و زندگیش برنگشت و مانند برخی ها همه چیز را به بوته فراموشی نسپرد؟ و انگار نه انگار، جنگی بود و جبهه ای و ارزش هایی که برایش خون دادیم! چرا او نیز خواسته هایش را از پشت برخی میزهایِ «بی مسئولیت» و از لابلای بعضی «رنگین نامه ها و فیلم های بی هویت» جستجو نکرد؟!

مگر مرتضی نیز به دنبال «مطرح شدن» نبود و دست یابی به «آلاف و الوفی»؟ ولی نه، او به دنبال آب حیات بود و سر انجام نیز کام تشنه جان را سیراب کرد. او تشنه جامِ«الست» بود و از جرعه «ارجعی الی ربک» سرمست. او عاشق بود که در پی معشوق خویش می گشت و سر انجام نیز او را یافت و عاشقی معشوق شد که «من طلبنی وجدنی و من وجدنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته...» او سوار بر توسن شهادت، حباب تن را شکسته و به دریای نور پیوست و راز سجده ملائک بر آدم را بر ملا ساخت که «انی اعلم ما لا تعلمون»

باز هم غریبی غریبانه رفت

راستی شما مرتضی را می شناختید؟ نه؟! آخر چرا؟ مگر او هنر مند نبود که بود و چه هنرمند باهنری هم بود، دارای هنر روایت و شهادت. پس چرا او نیز مانند برخی چهره های وادی فیلم و سینما و غیره معروف نبود؟ پس این تصویرهای رنگارنگ بر روی برخی ننگین نامه ها چیست که هر روز کسی را به نام هنرمند به مردم معرفی می کنند و بافته هایش را که سرشار از وازدگی، خودباختگی و بی هویتی است به نام آثار هنری به خورد خلق الله می دهند، ولی مثل اینکه راست می گویی! هیچ کدام از آنها تصویر مرتضی و مرتضی های دیگر نیست. آنها همواره ناشناخته اند، حتی در میان خودی ها، چرا که اینان هنرمند بی هنر نیستند که تنها نامی از هنر و هنرمندی را به یدک بکشند، ولی در واقع هنر بی هنری و فرهنگ بی فرهنگی را در قالب فرهنگ و هنر به خلایق قالب کنند، و کسی هم جلودارشان نشود که مبادا متهم به انحصار طلبی و نقض آزادی شویم.

آری! مرتضی نیز مانند خیلی ها «مظلوم زیست و مظلوم مرد» که «موت الغریب شهاده» و تاریخ همواره از این مظلومان به خود زیاد دیده است؛ امام علی(ع)، امام حسن(ع)، امام حسین(ع)، ابوذر ... و حتی خود اسلام و بیش از همه در میان خود مسلمانان که«الاسلام بدا غریبا و یعود غریبا کما بدا فطوبی للغربا»؛ اسلام غریب و ناشناخته آمد و خواهد رفت، پس خوشا به حال غریبان. و آنچه دردناک است غریبی در میان آشنایان است. آری! مرتضی نیز رفت و چه غریب و ناشناخته، و اما ما، که ماندیم و با کوله باری سنگین بر دوش، کوله بار رسالت، رسالت پیام، پیام خون شهیدان. آیا در مقابل اینان مسئولیتی نداریم؟ تا کی باید شاهد و ناظر غربت این غریبان باشیم؟ که اینان اصلا در این وادی نیستند و مرغ آن چمنند، ولی ما چه؟ نباید این ستارگان درخشان آسمان فرهنگ و هنر و سربازان گمنام عرصه پیکار فرهنگی را شناخته و بشناسانیم؟ و دیگر ستارگان پنهان در پس ابرهای تیره غفلت، ناسپاسی و ندانم کاری های ما؟! چه می شد ای شمایانی که بعد از پرواز خونین ومرگ سرخ این پرستوهای عاشق این همه یادنامه، سوگنامه و یادواره منتشر می کنید و به ایراد خطابه می پردازید، لا اقل یک بار در زمان حیاتشان یادشان می کردید؟!

و چه می شد یک بار هم که شده در تریبون ها، مجله ها، روزنامه ها، جشنواره ها، رادیو و تلویزیون از مرتضی ها نیز یاد کنید و اینان را نیز به نام هنرمند و در یک برنامه هنری و غیره دعوت می کردید و در مناسبت های گوناگون به نام هنرمند معرفی می کردید؟!

آیا این قبیل افراد به اندازه یک بازیگر سینما، تئاتر، گوینده و ...نیز برای شما ارزش نداشت؟ اگر داشت، چرا یادشان نکردید و اگر نداشت، چرا بعد از شهادشان این کار را می کنید؟ دیگر بس است نوش داروی بعد از مرگ سهراب! پس بیایید قدر این گوهرهای تابناک را بدانیم و تا زنده اند آنها را از غربت به در آوریم، هر چند که کار کردن برای خدا در گمنامی ارزش بیشتری دارد، ولی من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق. و نیز درست است که ما از این سربازان مخلص و گمنام در کشورمان زیاد داریم و با رفتن مرتضی ها عرصه این پیکار خالی نمی ماند، چرا که «ما ننسخ من آیه او ننسها نات بخیر منها او مثلها»(بقره/106)، ولی تا مرتضایی دیگر به دستمان آید، زمان به درازا می کشد و به قول عارف معروف مجدود بن آدم سنائی غزنوی:

هر خسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسد/ درد باید صبر سوز و مرد باید گامزن

سال ها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب/ لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

صدق و اخلاص و درستی باید و عمر دراز/ تا قرین حق شود صاحب قِرآنی در قرن

پس بترسیم از اینکه مبادا خداوند انسان های نیکو سرشت و خدمتگزار را به خاطر ناسپاسی ما از دستمان بگیرد. چون اینان نعمت های پربهای خداوندی هستند و می دانیم که شکر نعمت، نعمتت افزون کند/ کفر نعمت، نعمت از کفت بیرون کند.

بانوی بی نشان

بانوی بی نشان

 چرا گم شد نشان قبر آن انسيه حورا

مقدمه: شايد براي هر مسلماني اين پرسش پديد آيد كه چرا مزار فاطمه زهرا(س) همچنان بي نام  و نشان است. بانويي كه بيش از هركس ديگري  محبوب پيامبر(ص) بود، به گونه اي كه براساس روايات شيعه و سني، رسول خدا(ص)، وي را «ام ابيها» ، «پاره تن خويش» و آزار و اذيت او را مايه رنجش و آزار و اذيت خويش خواند. هرگاه پيامبرخدا  به سفر مي رفت، فاطمه(س) آخرين فردي بود كه با وشهادت مظلومانه فاطمه/ قبرستان بقیع/ دفن شبانه/ بانوی بی نشان/ سیده نساء العلمین/ سورزنان جهان/ي وداع مي كرد و در بازگشت نيز نخستين كسي بود كه رسول خدا(ص) به ديدار وي مي شتافت. فاطمه(ع) از منظر قرآن کریم نيز جايگاهي بس بلند و بی همتا دارد. به اتفاق شیعه و سنی وي بدون شك يكي از برجسته ترين افراد «اهل بيت» و «ذوي القربي» است كه قرآن كريم به طهارت و پاكي، محبت و دوستي و رعايت حقوق آنان تاكيد مي كند. حال با اين همه تاكيد و توصيف كه تنها نمي از يم مناقب و فضايل اين بانوي بزرگ و اول اسلام است، چرا هيچ نشاني از قبر آن يادگار گرامي و دردانه پيامبر(ص) بر جاي نمانده است؟ چگونه است كه مسلمانان جزئي ترين مسائل مربوط به برخي افراد، اماكن، حوادث و ديگر چيزهاي مربوط به صدر اسلام را كه اغلب به مراتب اهميت كمتري دارند، به دقت در منابع تاريخي و حديثي خويش ثبت و ضبط كرده اند، اما نشان دقيق و روشنی از مزار و مرقد دختر دردانه رسول خدا در دست نيست؟ فارغ از صحت و سقم دیدگاه ها و گزارش های موجود در این زمینه، گروهي محل دفن او را قبرستان بقيع، شماري ميان مزار و منبر پيامبر(ص) و دسته اي ديگر درون خانه خود آن بانوي گرامي دانسته اند كه بعدها در زمان عمربن عبدالعزيز و با توسعه مسجد نبوي، درون آن قرار گرفت، اما محل دقيق دفن در كجاي اين سه مكان قرار دارد، گزارش  و روايت معتبري در اين باره وجود ندارد و به درستي روشن نيست.

اصرار بر پنهان ماندن قبر فاطمه(ع)

    موضوع مهم تر و شایان توجه این که براساس گزارش هاي حديثي و تاريخي، امام علي(ع) بعد از آنكه فاطمه زهرا(س) را شبانه و مخفیانه به خاك سپرد، آثار قبر وي را كاملا از بين برد تا به هيچ وجه جز براي كساني كه در مراسم تشييع حاضر بودند، شناخته نشود. آن حضرت افزون براینکه قبر فاطمه(س) را همسطح زمین قرارداد، در اطراف آن هفت و بنا به نقلي دیگر چهل قبر صوري و ظاهري درست كرد تا امکان شناسائی محل دفن زهرا(س) به کلی از بین برود. امام علي(ع) فرداي آن شب حتي با برخي تلاش هاي صورت گرفته براي شناسايي و نبش قبر فاطمه (س) به شدت برخورد كرد. توضيح اين كه مسلمانان در پي آگاهي از دفن شبانه دختر پيامبر(ص)  و محروم شدن از حضور در مراسم كفن، دفن و نماز وي، در كنار قبرستان بقيع اجتماع كرده و خود را به این سبب مورد ملامت قرار دادند. برخي از یاران نامی پيامبر(ع) از جمله خلیفه دوم بر آن شدند كه به وسيله زنان، قبرها را شكافته و ضمن شناسائی قبر فاطمه(س)  خود  بر پيكر وی نماز بخوانند، ولي امام علي(ع) تهديد كرد كه اگر چنين كاري بكنند، خون آنان را بر زمين خواهد ريخت و آنها در پی این تهدید منصرف شدند.

     تلاش براي پنهان ماندن قبر زهرا(س) در دوره هاي بعدی تاریخ نيز ادامه یافت و محل آن همواره مورد اختلاف بود. براساس برخی گزارش ها، همه کسانی که از محل دفن دختر پیامبر(ص) آگاه بودند، تا حدود سال شصت هجری از دنیا رفته بودند و فقط زنی به نام رقیه، کنیزخود حضرت زهرا(س) باقی مانده بود. از پيشوايان معصوم شيعه(ع) نيز که قطعا از محل دفن آگاه بودند، روايت معتبري در اين زمينه وارد نشده است. البته بر اساس روایتی از امام رضا(ع)  آن حضرت را در خانه خود دفن کردند، اما این روایت با روایات دیگری که محل دفن وی را قبرستان بقیع یا میان منبر و مرقد پیامبر(ص) می داند تعارض دارد وقابل استناد نیست. بنابراین می توان نتیجه گرفت که ائمه معصوم شیعه(ع) عمدا و بر اساس مصالحی محل دفن حضرت زهرا(ع) را برای عموم روشن نکرده اند. نکته دیگر این که حتي براساس روياي صادقه برخي از علماي بزرگ مانند پدر آیت الله مرعشی نجفی، پنهان ماندن قبر حضرت زهرا(س) براساس حكمت و مصلحت الهي است و همچنان باید پنهان بماند.

سبب پنهان ماندن قبر فاطمه(ع)

در اين باره چند احتمال قابل طرح و بررسي است:

۱- فراموشي در گذر ايام: شايد كسي مرور زمان و فراموشي راويان را سبب گم گشتن قبر فاطمه(ع) بداند. در حالي كه چنين عاملي نمي تواند در اين باره دخيل باشد، چرا كه محل دقيق قبر خليفه اول و دوم در كنار مرقد مطهر پيامبر اسلام(ص)، مزار همسران و نیز ديگر دختران رسول خدا(ص)، فاطمه بنت اسد(مادر امام علي(ع)) ، چهار تن از امامان شيعه(ع) و افراد متعدد دیگری در قبرستان بقيع همچنان معلوم است. همچنین مزار حضرت حمزه(ع) و ديگرشهداي احد در دامنه كوه احد كاملا معلوم و پابر جاست و مورخان و محدثان نيز در كتاب هاي خود به ثبت و ضبط آن پرداخته اند، و این در حالي است كه شماري از اين افراد پيش از فاطمه زهرا(س) رحلت کرده و دفن شده اند. در ثاني نکته مهم تراین که افزون بر مدفن افراد و شخصيت هاي ياد شده، جزئيات بسياري از حواث، اماكن، هويت و ويژگي شخصيت ها و بسياري از چيزهاي ديگر به صورت مفصل و دقيق در منابع تاريخي و حديثي مسلمانان گزارش شده است، با اين كه بسياري از اين موارد در مقايسه با محل دفن بانوي نخست اسلام به مراتب اهميت و ارزش كمتري دارند. پس چرا این موارد به فراموشی سپرده نشده است؟ بنا براین، چنین عاملی نمی تواند موجب گم گشتگی شود.

2- هراس از هتک حرمت: شاید کسی احتمال دهد که چه بسا ترس و هراس از هتک حرمت دختر پیامبر(ص) سبب دفن مخفیانه آن حضرت و پنهان نگه داشتن قبر وی بوده است، همان گونه که چنین عاملی سبب شد خود امام علی(ع) مخفیانه به خاک سپرده شود و مرقد و مزار وی تا زمان هارون الرشید جز برای افرادی خاص معلوم نبود. اما چنین احتمالی نیز پذیرفتنی نیست؛ چرا که اولا شرایط جامعه اسلامی و شهرمدینه در زمان رحلت دختر پیامبر(ص) با شرایط  آن در سال چهلم هجری که امام علی(ع) به شهادت رسید کاملا متفاوت بود. در زمان شهادت علی(ع) گروهی بسیار متعصب به نام خوارج از میان پیروان خود آن امام همام پدید آمده بودند. خوارج در جریان قضیه حکمیت، آن حضرت را آشکارا متهم به کفر کرده و از وی خواستند که توبه کند. آنان با علی(ع) درگیر جنگ خونین و نافرجامی (جنگ نهروان) شده و در پی شکستی که متحمل شدند، کینه شدیدی از آن حضرت را به دل گرفتند. آنان علی(ع) را یکی از عوامل اصلی نابسامانی جامعه اسلامی  و جنگ های داخلی می دانستند و سرانجام بر همین اساس نیز وی را به شهادت رساندند. افزون بر آنها، بنی امیه و پیروان آنها نیز دشمنی و عداوت شدیدی با علی(ع) داشتند. آنها بر اثر تبلیغات گسترده، چنان چهره امام علی(ع) را تخریب کرده بودند که وقتی خبرشهادت وی در مسجد و هنگام نماز منتشر شد، بسیاری پرسیدند: مگر علی(ع) نماز هم می خواند!؟ با وجود چنین دشمنان سرسخت و فضای سنگین تبلیغی بر ضد علی(ع) طبیعی بود که قبر وی مورد هتک حرمت و تعرض قرار بگیرد،اما دختر پیامبر(ص) چنین دشمنانی نداشت و کسی وی را به کفر و بی نمازی و مانند آن متهم  نساخت. درثانی مخالفان، تا حدود زیادی حساب فاطمه(س) را از امام علی(ع) جدا می کردند. آنان  برای ظاهر سازی هم که شده بود ، قبر فاطمه(س) را مورد تعرض و هتک حرمت قرار نمی دادند. نکته مهم تر این که اگر چنین عاملی سبب دفن پنهانی فاطمه(س) و مخفی کردن قبر او بود، باید در سده های بعدی تاریخ اسلام و با از بین رفتن بسیاری از ذهنیت ها و تبلیغات منفی ، همانند قبر علی(ع)، محل دفن حضرت زهرا(س) نیزبه آگاهی عموم می رسید، در حالی که هرگزچنین اتفاقی رخ نداده است.

3- فریادی خاموش به بلندای تاریخ :براساس ديدگاه مشهور علماي شيعه و سني،امام علي(ع) طبق وصيت خود فاطمه زهرا(س) او را شبانه و پنهاني به خاك سپرد و به جز شمار اندكي از ياران نزديك، كسان ديگري در تشييع جنازه وي حضور نداشتند. گزارش هاي معتبر تاريخي نشان مي دهد كه مسلمانان واصحاب نامي پيامبر(ع) تمايل زيادي براي شركت در نماز و تشييع جنازه زهرا(ع) داشتند ، ولي امام علي(ع) بنا به وصيت دخت گرامي پيامبر(ص) از اين كار ممانعت ورزيد. از جمله بر اساس گزارش منابع حدیثی اهل سنت، امام علی(ع) خلیفه اول را نیز برای اقامه نماز بر پیکر فاطمه(س) و شرکت در مراسم تشییع وی با خبر نساخت و در پاسخ به اعتراض آنان گفت که خواست خود فاطمه(س) چنین بوده است. مسلم و قطعی است که دختر پیامبر(ص) با این کار می خواست ناخوشنودی خود را نسبت به کسانی ابراز دارد که حق وی را غصب کرده و به رغم سفارش اکید پیامبر(ص)اهل بیت او را مورد ظلم و ستم قرار دادند. تشییع و دفن شبانه و پنهانی دختر پیامبر(ص)  اعتراض خاموش و رسای آن بانوی گرامی به جریان حاکم و توده های همراه آنان بود و حقانیت و مشروعیت دینی آنان را شدیدا به چالش کشید. سبب پنهان ساختن  و پنهان ماندن قبر فاطمه(س) و اصرار مستمر امامان شیعه(ع) برآن نیز دقیقا در همین راستا قابل ارزیابی و تحلیل است. قبر بی نشان فاطمه(س) سند جاودنه و خدشه ناپذیری است که از یک سو حقانیت و مظلومیت فاطمه(ع)، علی(ع) و فرزندان آنان و از سوی دیگر ستمگری و عدم مشروعیت جریان مقابل آنان را برای همیشه تاریخ با صدای خاموش و در عین حال بسیار رسا فریاد می کند. با این تفاوت که چنین سندی هرگز در گذر ایام از حافظه تاریخ پاک  نمی شود و کارایی خود را از دست نمی دهد. توضیح اینکه حادثه دفن شبانه و مخفیانه فاطمه(س) و جلوگیری از شرکت بسیاری از مردم و یاران پیامبر(ص) در آن، ممکن بود و است به گونه ای توجیه شده و دلایل دیگری برای آن تراشیده شود، چنانکه این توجیهات  در لابلای برخی منابع و کتاب ها دیده می شود. همچنین می توانست به مرور زمان  از متن کتاب ها حذف  و به فراموشی سپرده و یا به اشکال گوناگون از ورود آن به حوزه معرفت جمعی و آگاهی عمومی مسلمانان جلوگیری شود. مطالعه و بررسی تاریخ اسلام به خوبی نشان می دهد که چنین اقداماتی صورت گرفته است. اما بی نشان بودن قبر فاطمه(س) را چه می توان کرد؟ مگر می شود به دروغ  قبری برای وی ساخت؟ مگر می توان بی نشانی و گم گشتگی قبر او را از بین برد؟! این مساله همواره می تواند یک مسلمان آگاه را به چون و چرا واداشته و این  پرسش را پدید آورد که پس از رحلت پیامبراسلام(ص) چه حادثه ای رخ داد که دختر رسول خدا(ص) به شدت از اغلب اصحاب پیامبر(ص) و توده های همراه آنان رنجیده خاطر و رویگردان شد ، به گونه ای که حاضر نشد آنان حتی در تشییع جنازه وی هم شرکت کنند؟ چرا امام علی(ع) همه آثارقبر وی را از بین برد؟ چرا در دوره های بعد قبر وی را برملا نکردند؟ و چراهای دیگری که پاسخ به آنها  بسیاری از حقایق مکتوم تاریخی را بر ملا می سازد.

     مسلمانان چرا شب دفن شد صديقه کبري                          چرا گم شد نشان قبر آن انسيه حورا

     هنوز از رحلت ختم رسل نگذشته ايامي                           نگين خاتم پيغمبران بشکست واويلا