منطقه معرفت
منطقه معرفت
می دانست که در ایام نوروز به دیدار مناطق جنگی رفته ام. پس از تعطیلات که دیدمش با نگاهِ عاقل اندر سفیه و اندکی تمسخر آمیز و آمیخته به شوخی گفت: خب! چه خبر؟ تپه ها و بیابان ها را زیارت کردی؟! و من از آنچه دیدم و به آن باور داشتم گفتم، از پنج غواص بی سر و گمنامی که در اروند کنار به یادگار مانده اند. از خانواده های آنان که همچنان چشم انتظارند! بی هیچ نشانی از عزیزان سفرکرده خویش! حتی مزاری که به وقت دلتنگی بر سر آن حاضر شوند و درد دل کنند! از غربت و مظلومیت آن شهیدان گفتم که جز در تعطیلات چند روزه عید هیچ کس بر سر مزار آنان حاضر نمی شود! از شهدای دیگری که گمنام تر از گمنامند، شهدایی که در میان شهدای گمنام هم نام و نشانی از آنان نیست و همچنان در نقطه نامعلومی از مناطق عملیاتی آرمیده اند. گفتم: دیدن این منظره ها و اندیشه در آنها تلنگری است که انسان را از خواب غفلت و روزمرگی ها زندگی بیرون می آورد.
افرادی که درباره مناطق جنگی و سفر به آنجا مانند دوست من می اندیشند کم نیستند. این گونه نگاه کردن ریشه در بی خبری یا بی اعتقادی نسبت به مقوله جبهه و دفاع مقدس دارد. جبهه را باید شناخت و با خاطرات و سرگذشت شهیدانش زندگی کرد. باید خواند و فهمید که در این تپه ها و بیابان ها چه گذشته است. تنها در این صورت است که می توان مناطق جنگی و سفر به آنجا را فهمید، آکنده از لذت و معنویت شد و از آن برای زندگی در این دنیای به شدت نفسانی شده توشه برگرفت.
جبهه، بستری برای تکامل انسان بود. کوچه هایش، سنگ فرش ایمان داشت، شهری پر از خانه های عشق و ایثار و انتهایش قله بیداری و معرفت. تشنگان «فوز عظیم»[1] در خیابان های آن پرسه شهادت می زدند و خیلی از ساکنانش همیشه رو در روی آسمان نشسته، به افق های دور و دراز انسانیت خیره می شدند. ای کاش! آن شیخ چراغ به دست تاریخ که در روشنای روز در جست و جوی انسان بود و یافت نمی شد،[2] در عصر طلایی خمینی(ره) بود و خیلِ انسان هایِ «انسان» را می دید که چگونه تا انتهای معنی انسان بودن رفتند؛ مردانی که زلال معرفت از دلهایشان جوشید و آنان تن و جان به چشمه سار ایمان و یقین شستند و عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ[3] شدند.
پدر علی اصغر ارسنجانی، فرمانده گردان میثمِ لشگر27 می گفت: صبح زود بود و می خواستم بروم مسجد برای نماز صبح. دیدم کسی جلوی در چمباتمه زده و رویش چند سانتی برف نشسته است. تکانش دادم و گفتم: بابا جان! اینجا چه جای خوابیدنه! پاشو برو خانه تان! سرش را که بلند کرد، دیدم علی اصغره! ماندم چه بگویم! دستش دور گردنش بود. گفت: شب، دیر وقت از منطقه رسیدم، دلم نیامد زنگ در را بزنم و از خواب بیدارتان کنم!؟
چنین رفتاری از یکی از علمای بزرگ نیز نقل شده است، شبی دیرهنگام از مسافرت برمی گردد. همه اهل خانه خوابیده بودند. بدون اینکه در زده و کسی را بیدار کند در پشت در به انتظار می نشیند تا اهل خانه برای نماز صبح بیدار شوند! گویند که امام حسین(ع) به خواب همسر آن عالم میآید و می گوید که شیخ در پشت در است و او بیدار شده و در را باز می کند. وقتی که رفتار آن رزمنده و این عالم مقایسه می شوند می توان دریافت که چگونه برخی ها در جبهه ره صد ساله را یک شبه پیمودند!
[1] - یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما. فرازی از زیارت عاشورا.
[2] - مولوی: دِی شیخ با چراغ هَمیگشت گردِ شهر/ کَز دیو و دَد مَلولم و انسانم آرزوست/ گفتند یافت مینشود جُستهایم ما/ گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست
[3] - وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (169) فَرِحِينَ بِمَا آَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ (170) يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ (171)(آل عمران)
وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ . آل عمران/139